تبليغاتX
چشم در چشم
چشم در چشم
برای نسرین...

با یه احساس تازه مینویسم.

 

دیدی؟ چقدر زود هفده سالگیم هم گذشت و  من با دستانی پر از تجربه پا در جاده ی شلوغ هجده سالگی میگذارم....

و خوب یادم هست و سعی میکنم خوب یادم بماند که چقدر خاطره آن روزها داشتند.

اول خرگوشم که فقط نه ماه زندگی کرد و درست روز مرگش خدا هلیا را آورد.

یادم هست که همین سه ماه پیش نوشتم: "انگار حتی هیجده سالگیم هم میخواد بوی تورو بگیره" و خدا هم خیلی خوب شنید و نذاشت این طور بشه.

وای!!!

چقدر تجربه بودند تمام دلواپسی ها و کودکی هایی که باید بزرگانه میشدند.

الانم به خودم میبالم .

من راهم را درست آمده ام ...

و چقدر بیست و سوم خرداد رو دوست دارم....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:25 توسط نسرین |
کاش همه ی مریم ها مقدس بودند

 

قدیسه نیستی

 چشم هایت را همه دیده اند

تو مقدسی برای مردی

که خود نیز مقدس است

می ترسم...

()

 چاقو در دستان بزرگترین خداست

 ()

من بی گناهم!

باور کن!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:3 توسط نسرین |
همه ی "برای تو ها" تمام شد فقط برای "خودم "مینویسم که بدانم...

باران...

و تو در گل میمانی

              خسته و پریشان.

 من میدوم...

             مستانه .

کسی دستانم را گرفته بود

                   که تو نمیشناختی اش.

 

 

 

*"این روزا اتفاقات عجیبی برام  می افته که زندگیمو انداخته توی یه مسیر دیگه.

خیلی خوبه که هفده سالگیم پر از خداست."

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:32 توسط نسرین |
برای تو،امانتی با ارزشت و هوایت که حواسی برایم نگذاشته...

1

هوای من پیش خدا بود

کنار هوای تو

2

قورتم دادند

بنده ات

در دهان آدم های بی بند و بار

و دلم

پشت زباله های شهر

3

هر چه از 83 دور تر می شوم

  نزدیک می شود سکوتت

4

من

محکم میگیرم

دست کودک پنج ساله ام را

مبادا گم شود

5

باشد!

باز پشت خط پنهانم کن

مثل همیشه

  پشت گوشت

                بیندازم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:45 توسط نسرین |
"برای او که تمام خدا ها میشناسنش"

دورتر

اینجا همه ما را می شناسند

وای!

باز آرایشم ریخت

           به پای چشمان گرد شده ی پدر

چه می خواهید از من؟

من مادر این شهرم

بیا !

آغوش این زن

    بوی سیگارت را می خواهد

                        و عطر ارزانت

این بار

حسادت زنانه ام را

به گور گیس بریده های سگ مذهب

                                  تف خواهم کرد

اگر محبت را بدزدند

منی که

نعره های اسکیزوفرنیایی در گوشم پیچیده

صدای مست مردی

که به همه چیز شک داشت

_ حتی به دختر بودنم _

صدایی که الان شصت سال بزرگتر شده.

اَه...

تو چرا بزرگ نمی شوی؟

شاید

من زود گریه کردم

باید گم میشدم

در بطن نفرین شده ی مادر

کاش پدرم چهار سال نطفه ی لعنتی ام را نگه میداشت

تو بزرگ شو....

فقط میتوان دعا کرد

همانطور که تو

           به هر چه هست

                    دخیل می بندی من هم

تمام بودا ها و مسیح ها

تمام موسی ها و محمد ها

                              را می خوانم

تمام خدا ها مرا میشناسند

بیا!

گونه هایم زیر دندانهای این جماعت

له شده اند

  و تو دستانت را برایم

              مقدس نگه داشته ای

من زنم!

به پوتین های نپوشیده ام

                         می بالم

و چشمانم را سیاه میکنم

                   برای بزرگی تو

با حرکت پاهایم

            دنیا تکان می خورد

نگاه کن!

دیگر کسی لبهایش را

                  گاز نگرفته!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:10 توسط نسرین |
این هم از چشم هایم...

 خندید

نگاهم را

          لا به لای شعرها

                        پنهان کرد

 

تا دیگر به جای تو

                      تاس نیندازم

0

سرما

 سیلی های تو....

    و صورت سرخ من

 

او از چشمهایت برایم شال میبافت

0

...تاس هایم

            روی زمین

چوب عصیانم

             چقدر بی صداست

 0

این بار

 چشمان مرا دورگردنت گره میزند

    سردت میشود

0

من

جای خالی چشمانم را

                   نقاشی میکنم

                            و لبخند کمرنگ او را

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 14:59 توسط نسرین |
حرف هایم نیمه تمام ماند

قسم

به بزرگترین نقطه دنیا

که این امامزاده

نماز ندارد

باز بالهایت را

به حلقه در گوش بودن

فروختی !

گام های کوچکم را می شمارم

هر چقدر راه   مانده باشد

قول می دهم

نه مناره ای بماند 

نه ستاره ای

 

 

 

 

همیشه زمان  مدرسه منتظر تابستو ن بودیم تا بریم  استراحت کنیم

حا لا که اومده پس من چند زمانی می روم به ........

شاید برگردم ...........

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:25 توسط نسرین |
برای هفده سالگی ام و دلواپسی هایش
به اندازه ی کوچ لک لک ها
به دنیا پرتاب شده ام
هر بار
مادر فراموش کرده
نظر بندم را
انگار تا جهان کف دستان زن کولی
عرق نکند
از شرم پدر
کسی نمی فهمد
کلاغ ها
در انتظار  افتادن دندانهای من
به خانه نمی رسند
آدمیان
از قنداقهاشان
بیرون آمده اند
پیشانی هاشان را وجب میکنند
بلکه مادر زاد خوشبخت باشند


من تا آمدن دسته ی لک لک ها
پنهان می کنم
داغ پیشانی ام را
شاید این بار شمع هایم له نشود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:21 توسط نسرین |
یه شعر که قورت داده شد!
شعر ها را قورت می دهم

دفترهایم سفید می ماند

من لا به لای خطوط کاغذ

تا می خورم

پنج حرف

  که تا تمسخری دیگر منفجر می شوند

 با اولین پـــــــــــــــــر تــــــــاب ...

"نون" ها سقوط میکنند

فقط سری میماند

میان سرهای دیگر

               که بدون تکه های نون گیج می روند

و سایه ی دو نقطه:

                     ـ که هی جیغ می کشند

                      تا دندان در آرند ـ

***

موشکم سیاه شده

از بس

 الفبا ردیف کرده ام

و دنبال نــــســــریـــــــــن گم شده می گردم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:21 توسط نسرین |
1روح در 2بدن

 

گاهی میان زبان و زمانت گم میشوی

انگار تمام حرفهایت مانده است میان این عقربه ها

گاهی خیال میکنی

زبانت پیش زمانت کم آورده

اصلن به من و تو چه ربطی دارد

من با تو بی زبان و زمان ام

این تو ، تویی

آهای حوری من

که چشمهایت برایم

به اندازه ی همان "کاکلی شاد "توی قصه حرف دارد......

تو کشف منی ؟ یا من کشف تو؟

 

***

فرقی میکند؟

وقتی تو هستی و من

من هستم و تو

و قناری خاموش در گلویت حرف هامان را یک به یک حفظ میکند

"باشد برای روز مبادا"

این حرف ها باشد برای روزی که مجبور به تقسیم لبخند ها بشویم

مجبور به دیدن ""ابر هایی که شلوار پوشند ""

من

کشف توام؟

یا

تو کشف من؟

چه فرق میکند

حالا شکلات ها یت را تند توی دهان بگذار!
این دوستی تا ندارد ...
"شوری شیرینه" ات  تلخی چهارشنبه هایم را آب کرد

ــــــــــــــــــــــ

 

 

پی نوشت:

به یاد شبانه ی شادمان در کنار هم ... هــــدایی عــــــزیــز

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 0:34 توسط نسرین |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا