چشم در چشم
هزینه ی فرصت انتخاب زندگی از دست دادن مرگ و تمام اون چیزایی هست که مرگ به آدم میده گاهی دلم واسه فرصت هام تنگ میشه! یاد پسر خالم می افتم که بهم گفت باید هزینه هات و اون چیزی که میخوایی برابر باشه! شاید واسه همین بود که به این باور بود که سعی کن هم خدا رو داشته باشی هم خرما رو! (تا اینجاش رو توی تاکسی نوشتم با گوشیم!) خب نوشتن و فکر کردن به هزینه ی فرصت تک تک چیزایی که توی زندگیت داری یکم ترسناک و جالبه! به همه ی داراییم تا حالا افتخار کردم و این یعنی اینکه ارزششون بالاس! یک ساعت مونده تا امروز تموم بشه و ده تیر هم مثل همه ی روزها بگذره!
پ.ن۱: اینا رو نوشتم که یه چیزایی رو مرور کنم با خودم! پ.ن۱:یهو دلم نخواست حرفامو شعر کنم. ندیدمت نسرین! داد میکشیدی: _روزنامه! ـ روزنامه! ندیدمت نسرین! وقتی شانزده سالگی ات بر زمین پاشید روسری ات را محکم گره زدی: _خبر مهم!: "باز دستانشان خونی است." و من آمدم ! حالا خبر های سوخته ات را به گیسوان دخترانم گره میزنم مرا میبینی نسرین! وقتی بغض میکنم که انگشت اشاره ام خونی است. مرا میبینی! و من از یه هفته پیش از امروز میترسیدم. از اینکه باید آروم حرف بزنم. تا گازای اشک آور چشامون رو نسوزونه! باید خوب ببینم! نه! باید خوب نبینم! یاد باب اسفنجی می افتم که چقدر سخت بهش میگذشت وقتی مجبور بود نگه : "من یه گوگوری مگورم" امروز یه روز کاملا عادیه! همه ی من مال تو! لبخندی که زود بغض می کند این همه ی دارایی من است و مغز از کار افتاده ام اما قلبم که در بطنت خوب می تپد! و فکر کن به تصادف سال شصت و چهار به گل یا پوچ بودن دستهایت و خبر خودسوزی شانزده ساله ای دیگر! برای هوا کردن آدم های بی دست و پا. و فروردین من در اتاق دلباز شش متری چوب می خورد! از ترس نفرین هایم
تمام راه
هزار بار
ریسه میروم
می شمارم
از کودکان کنار جاده
تا موش های مرده
زیارت را که رد می کنیم
آرام میگیرم
از برجک خالی نگهبان
به تمام پل های سبز رنگ شهرم
به گوش باش!
یادگار من نه بلوار می خواهد
نه صحن های خلوت!
فقط آرام تر!
کسی چشم به راه ما نیست
من جوانی ام را فلج نمیخواهم
پیاده میشوم
کیفم را پر میکنم
از فحش های بی ریای راننده! پیاده میشوم! هنوز تجربه اش نکردم. اما مطمئنم که نقطه ی پرواز توست. بیا خوب ببینیم و خوب بخندیم... فقط یک سال فرصت داری بیست و دو ساله زندگی کنی... خودت میدونی که چقدر خوشحالم که توی دستم دولو ی خاج رو نگه داشتم واسه خودم چون خیلی باارزشه حتی از تکم با ارزش تر! (اینو تو بهم یاد دادی) خودت میدونی که چقدر نفس هام خوشبختن! پس پیش به سوی یه بیست و دو سالگی پر هیجان و آرووم!!!! ""تــــــــــــــولـــــــدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارکــــــ"" تو مال منی خودم کشفت کرده ام تو با من میخندی با من گریه میکنی درد دلت را با من میگویی دیوانه! دلت برای من تنگ میشود ضربان قلبت با من بالا میرود با سکوتم با صدایم با حضورم با غیبتم تو مال منی این بلاها را خودم سرت آورده ام به من میگویی دوستت دارم و دوست داری آن را از زبان من فقط من بشنوی برای که میتوانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی ؟ نازت را بخرد و به تو دست نزند؟ چه کسی با یک کلمه با یک نگاه دلت را میریزد؟ بعد خودش جمع میکند و سر جایش میگذارد؟ چه کسی احساست را تر و خشک میکند؟ اشکت را در میآورد. بعد پاک میکند؟ چه کسی پیش از ز آنکه حرفت را شروع کنی تا ته آن را نفس میکشد؟ دیوانه! من زحمتت را کشیده ام تا بفهمی هنوز میتوانی شیطنت کنی.انتظار بکشی.تپش قلب بگیری.عاشق شوی تو حق نداری خودت را از من و من را از خودت بگیری تو حق نداری "خودت" را از خودت بگیری من شکایت میکنم از طرف هردویمان از تو... به تو. چه کسی قلب مرا آب و جارو میکند.دانه میپاشد تا کلمات مثل کبوتر از سرو کول من بالا روند؟ چه کسی همان بلاهایی را که من سر تو آوردم سر من آورد؟ دیوانه! زحمتم را کشیده ای کشفم کرده ای.. ... نترس ... دستت را به من بده... پ.ن۱ : شعر از افشین یدالهی هست که توی چلچراغ ویزه ی نوروز خورده! پ.ن۲: تو مال منی!!! ثانیه به ثانیه هر لحظه من تاب می آوردم تاب می خورم در آغوش تو. معذرت! دیگر بلد نیستم شعر بگویم یادم رفته کلماتم را. یادم نیست چگونه می آفریدم نکند روزی خدا از یاد ببرد چگونه خلق کند چگونه بمیراند نکند روزی... به انتظار مینشینی به امید آنکه دوباره زاده شوم لای دفترچه خاطراتت را باز میکنی ورق میزنی خسته نمیشوی باز هم ورق میزنی مرا زیر آوار چندین واژه متروک پیدا میکنی دستم را میگیری بلند میکنی و می تکانیم از من قول میگیری که دیگر دستت را رها نکنم که دیگر گم نشوم از من قول میگیری که دیگر هیچ وقت نمیرم و من تنها میخندم نمیدانم به چه! .... کمی بعد تر باد اوراق کهنه خاطراتت را می پراکند من رها میشوم تو ... میخندی. شعر از: م.ح.عباسپور
یعنی داشتن خدا هم هزینه داره؟
اوه! راستی امروز ده تیر بود و الان یادم افتاد ده همونیه که دوست دارم.
وقتی انگشتانت پیروز بود
فقط خبر میرسه از بالا رفتن غیر عادیه یه عدد کذایی!
ازاینکه باید فکر کنم تا از خاطرات دوران دانشجوییم چی بگم.
فقط امروز نوزده ساله شدم.
تو که نمی شناسمت!
اما زندگی سخت تو را می شناسد
جیب هایم دودکش شده اند
نکند باز خواب هایم را گریه کنم!؟!
| Design By : Night Skin |


