تبليغاتX
چشم در چشم


چشم در چشم

خورشید

سرش گیج می رفت

و دریغ از لیوانی آب قند

زمینی ها آدامس می جوند

ماه کراوات زده می خواند

و مداد روی خودش خط می کشید

و فقط خدا

فقط خدا دلش می سوخت به حال خورشید

 

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 18:58 توسط نسرین| |

بزرگ شده ام

و هنوز یادم هست

بدقولی الستون

که پا به پای ولستون

هر نقطه ای را به هم می رساند

و بزرگ شد

کسی که هزار بار به هندوستان رفت

پاها را ورچید

و هنوز هم...

نمی دانم می رود یانه...

چشم می گذارم

تا قایم شوی

یادت نمی رود حتی

                  اگر بزرگ شوی هم 

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 18:47 توسط نسرین| |

جیم

می شوم

جیب تمام کاهنان را می گردم

و خیلی راحت

خودم را میان چند حرف بی ارزش

                                     جا می گذارم

 

تو تمام جیب ها را دنبالم می گردی

تمام تمامشان را

و من هی خودم را از سر می شمارم:

الف

    ب

       ....

            جیم

                   چ

                      قدر حرف تا من مانده!

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 18:40 توسط نسرین| |

کمی دورتر از خودم

کنار بت خاک گرفته ای

که سالهاست بندگانش را هاشور می زند

آرام. آرام

عقلم را قد می کشانم

اما تمام خداها در حبس ابدند

و تو تبعیدم می کنی

به جایی دورتر از خودت

تاخدایی که

        هم دستمال گریه دارد

                     هم درخت ممنوعه!

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 18:35 توسط نسرین| |

چشم

در

چشم

و همه گیر شدم کابوس چشمانت

دیگر نیشگون ناقوس هم

تو را نوپرداز نخواهد کرد

تا روز هفتم

که چشم به راه خلقت من

گم کنی خدایت را

هفت سنگم را چیده ام.

اصلا

از اول لوح بخش کن:

چشم

در

می آیم.

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 17:0 توسط نسرین| |


Design By : Night Skin