چشم در چشم
سرش گیج می رفت و دریغ از لیوانی آب قند زمینی ها آدامس می جوند ماه کراوات زده می خواند و مداد روی خودش خط می کشید و فقط خدا فقط خدا دلش می سوخت به حال خورشید و هنوز یادم هست بدقولی الستون که پا به پای ولستون هر نقطه ای را به هم می رساند و بزرگ شد کسی که هزار بار به هندوستان رفت پاها را ورچید و هنوز هم... نمی دانم می رود یانه... چشم می گذارم تا قایم شوی یادت نمی رود حتی اگر بزرگ شوی هم می شوم جیب تمام کاهنان را می گردم و خیلی راحت خودم را میان چند حرف بی ارزش جا می گذارم تو تمام جیب ها را دنبالم می گردی تمام تمامشان را و من هی خودم را از سر می شمارم: الف ب .... جیم چ قدر حرف تا من مانده! کنار بت خاک گرفته ای که سالهاست بندگانش را هاشور می زند آرام. آرام عقلم را قد می کشانم اما تمام خداها در حبس ابدند و تو تبعیدم می کنی به جایی دورتر از خودت تاخدایی که هم دستمال گریه دارد هم درخت ممنوعه! در چشم و همه گیر شدم کابوس چشمانت دیگر نیشگون ناقوس هم تو را نوپرداز نخواهد کرد تا روز هفتم که چشم به راه خلقت من گم کنی خدایت را هفت سنگم را چیده ام. اصلا از اول لوح بخش کن: چشم در می آیم.
| Design By : Night Skin |


