چشم در چشم
اين بار سي ، مرغ به خانه رسيدند چه برسد به كلاغي كه سال هاست پر مي زند بيا ما هم به خانه مان برويم به بهشت جيب هايت را بگرد بيا امانتي مان را پس دهيم اينجا غلام بودن كافي نيست بيا باز هم خاك شويم زير دست هاي خدا كاش انگشتانم كافي بودند تا گناهت را بشمارم ... اصلا برو به جهنم من تو به ميكنم! هنوز هم خورشيد سرگيجه دارد و زميني ها بلند ترين نردبان را ساخته اند مي رسد تا پاي سجاده اي كه نه مهر دارد ، نه تسبيح مي رسم تا جيب هاي خالي از نور اما تو چقدر تا من چقدر تا زمين فاصله داري باز بالا مي روم دستم گره نمي خورد تا خورشيد را گرم كنم و خدا كه دلش مي سوزد براي من كه جا مانده ام روي بلند ترين نردبان دنيا!
| Design By : Night Skin |

