چشم در چشم
باران... و تو در گل میمانی خسته و پریشان. من میدوم... مستانه . کسی دستانم را گرفته بود که تو نمیشناختی اش. *"این روزا اتفاقات عجیبی برام می افته که زندگیمو انداخته توی یه مسیر دیگه. خیلی خوبه که هفده سالگیم پر از خداست." 1 هوای من پیش خدا بود کنار هوای تو 2 قورتم دادند بنده ات در دهان آدم های بی بند و بار و دلم پشت زباله های شهر 3 هر چه از 83 دور تر می شوم نزدیک می شود سکوتت 4 من محکم میگیرم دست کودک پنج ساله ام را مبادا گم شود 5 باشد! باز پشت خط پنهانم کن مثل همیشه پشت گوشت بیندازم.
| Design By : Night Skin |


