چشم در چشم
با یه احساس تازه مینویسم. دیدی؟ چقدر زود هفده سالگیم هم گذشت و من با دستانی پر از تجربه پا در جاده ی شلوغ هجده سالگی میگذارم.... و خوب یادم هست و سعی میکنم خوب یادم بماند که چقدر خاطره آن روزها داشتند. اول خرگوشم که فقط نه ماه زندگی کرد و درست روز مرگش خدا هلیا را آورد. یادم هست که همین سه ماه پیش نوشتم: "انگار حتی هیجده سالگیم هم میخواد بوی تورو بگیره" و خدا هم خیلی خوب شنید و نذاشت این طور بشه. وای!!! چقدر تجربه بودند تمام دلواپسی ها و کودکی هایی که باید بزرگانه میشدند. الانم به خودم میبالم . من راهم را درست آمده ام ... و چقدر بیست و سوم خرداد رو دوست دارم....
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت
13:25 توسط نسرین| |
| Design By : Night Skin |


