تبليغاتX
چشم در چشم


چشم در چشم

چند وقتی هست که شعری برام نمونده!هر چند که هر لحظه توی ذهنم شعری متولد میشه اما خیلی وقته اونا رو نمیارم روی کاغذ....  الانم فقط دوست دارم بنویسم:

هیچ وقت بهم نگفتند آدم مغروری هستی همیشه از این بابت خوشحال بودم اما الان خیلی دلم میخواست یه کم غرور داشته باشم!! هر چند که خوب میدونم غرور نداشته  ام بارهای بار له شده! و من هم بار های بار هیچی نگفتم!! هیچی! خوب یادمه وقتی غرور شونزده سالگیم شکست فقط خندیدم و یا حتی غرور چهار ساله ام! خیلی برام سخته.  شاید یه کم خسته شدم ! از بی غروری و خرد شدن همیشگی غرورم! 

دلم به همین خوشه که همیشه خودم بودم! از همون پنج سال پیش.از همون پنج ماه پیش! اینکه بتونی نسرین باشی کلی هنر میخواد! الانم شدم مصداق شعرایی که یه خیلی وقت پیش میگفتم اما الان میفهممشون : اون روزا میدونسم که روزی خواهم افتاد به پای آسمان ./ میدونستم آخر نه به بهشت خواهم رسید نه به ته ناخن هایم/ اینکه تا آمدن دسته ی لک لک ها داغ پیشانیم را پنهان میکردم/

و خیلی چیزای دیگه!!!    و من از همون اول قرار بوده تجربه کنم! و الان فقط یه شعر توی سرم دور میزنه که نمیدونم شاعرش کیه و از کجا اومده:

ساده است

نوازش سگی

دیدن که به زیر ماشین رفتن

و گفتن که سگ من نیست

سخت ساده است

دوست داشتن کسی

                    بی هیچ احساس عشقی

                                                  و رها کردنش!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:17 توسط نسرین| |


Design By : Night Skin