چشم در چشم
و من از یه هفته پیش از امروز میترسیدم. از اینکه باید آروم حرف بزنم. تا گازای اشک آور چشامون رو نسوزونه! باید خوب ببینم! نه! باید خوب نبینم! یاد باب اسفنجی می افتم که چقدر سخت بهش میگذشت وقتی مجبور بود نگه : "من یه گوگوری مگورم" امروز یه روز کاملا عادیه! همه ی من مال تو! لبخندی که زود بغض می کند این همه ی دارایی من است و مغز از کار افتاده ام اما قلبم که در بطنت خوب می تپد!
فقط خبر میرسه از بالا رفتن غیر عادیه یه عدد کذایی!
ازاینکه باید فکر کنم تا از خاطرات دوران دانشجوییم چی بگم.
فقط امروز نوزده ساله شدم.
تو که نمی شناسمت!
اما زندگی سخت تو را می شناسد
| Design By : Night Skin |

