تبليغاتX
چشم در چشم


چشم در چشم

شروع میکنی

یک...دو...سه...

مچاله میشوم

در کندوی سفالی ام

دیگر نمیترسم

نه از اصطکاک مبهم واژه ها

نه از حلقه های سرد سفید

و نه

    سقوط

            از ارتفاع

                     خوابهای عمیق.

دروغ نمیگویم

کفشهای دلم تا به تا نیست

و نرده های سبز هنوز هم مرا تا عبور های بی چراغ می برد

حالا به ده رسیده ای

و دوئل تمام می شود.


پ.ن: این شعر از دوست عزیزم مهسا سمیع هست.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 19:52 توسط نسرین| |

از بین تمام قانون های اقتصاد فقط واسم مبحث هزینه ی فرصت جالب بوده و انگیزه ای میشد تا سه واحد اصول علم اقتصاد دکتر عاصی رو با فقط یک غیبت بگذرونم!

هزینه ی فرصت انتخاب زندگی از دست دادن مرگ و تمام اون چیزایی هست که مرگ به آدم میده

گاهی دلم واسه فرصت هام تنگ میشه! یاد پسر خالم می افتم که بهم گفت باید هزینه هات و اون چیزی که میخوایی برابر باشه! شاید واسه همین بود که به این باور بود که سعی کن هم خدا رو داشته باشی هم خرما رو!

(تا اینجاش رو توی تاکسی نوشتم با گوشیم!)

خب نوشتن و فکر کردن به هزینه ی فرصت تک تک چیزایی که توی زندگیت داری یکم ترسناک و جالبه!
یعنی داشتن خدا هم هزینه داره؟

به همه ی داراییم تا حالا افتخار کردم و این یعنی اینکه ارزششون بالاس! یک ساعت مونده تا امروز تموم بشه و ده تیر هم مثل همه ی روزها بگذره!
اوه! راستی امروز ده تیر بود و الان یادم افتاد ده همونیه که دوست دارم.


پ.ن۱: اینا رو نوشتم که یه چیزایی رو مرور کنم با خودم!

پ.ن۱:یهو دلم نخواست حرفامو شعر کنم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:31 توسط نسرین| |

ندیدمت نسرین!
وقتی انگشتانت پیروز بود

داد میکشیدی:

_روزنامه!  ـ روزنامه!            

ندیدمت نسرین!

وقتی شانزده سالگی ات بر زمین پاشید

روسری ات را محکم گره زدی:

_خبر مهم!:         

"باز دستانشان خونی است."

و من آمدم !

حالا

خبر های سوخته ات را

به گیسوان دخترانم گره میزنم

مرا  میبینی نسرین!

وقتی بغض میکنم

که انگشت اشاره ام خونی است.

مرا میبینی!

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:36 توسط نسرین| |


Design By : Night Skin