تبليغاتX
چشم در چشم


چشم در چشم

 

برقص دختر ترسا

مسیح در خواب است

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:46 توسط نسرین|

یادمه! اما دقیقا نمیدونم چند سالم بود! چشم هامو بستید. اخه نوبت من بود تا شما رو پیدا کنم توی یه بعدازظهر توی حیاط! سخت بود دنبال هر دوتاتون بگردم اخه شما ها خیلی بزرگ بودید. اما نامردی کردی زدیم زمین! بینی م خورد به زمین و فقط خون دیدم هنوزم که هنوزه وقتی خون دماغ میشم یاد شماها می افتاذم. یاد اینکه من فقط می خواستم پیداتون کنم اما بد جوری زدیم زمین!

یادمه! نمیدونم چند سالم بود اما هنوز نوشتن کلیمانجورو  واسم خیلی سخت بود اما شما دو تا میرفتید تا کشفش کنید. همش واسم سوال بود که این کجاست اما من حق کشف کردنشو نداشتم! یه روز که داشنتید با دوچرخه هاتون میرفتین دویدم تا بهتون برسم اما خوردم زمین! آخه شماها خیلی بزرگ بودید و من خیلی کوچیک! وقتی الان دو تا بخیه ی ریز زیر لبم رو میبینم یاد شماها میافتم. یاد اینکه الان نوشتن کلیمانجورو واسم خیلی راحته اما هنوزم کشفش نکردم!

یادمه! سیزده بدر شدم! نمیدونم چند سالم بود اما اینقدر بود که سرم بشه که دوستت داشته باشم! وقتی داشتید بازی میکردید و یهو اون چوب توی دستت خورد رو پیشونیم! حالم بد شد اما شیرینی شکلاتی که بهم دادند تلخی اون خون رو پاک نکرد!

امروز میدونم چند سالمه! اما نمی خوام به یاد بیارم چه اتفاقی افتاده! چرخ های دوخرچه ی من همیشه کوچیک اند!  

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:39 توسط نسرین| |


Design By : Night Skin