تبليغاتX
چشم در چشم -


چشم در چشم

تو می آیی و من نیستم

به انتظار مینشینی

به امید آنکه دوباره زاده شوم

لای دفترچه خاطراتت را باز میکنی

ورق میزنی

خسته نمیشوی

                       باز هم ورق میزنی

مرا زیر آوار چندین واژه متروک پیدا میکنی

دستم را میگیری

بلند میکنی

و می تکانیم از من قول میگیری که دیگر دستت را رها نکنم

که دیگر گم نشوم

از من قول میگیری که دیگر هیچ وقت نمیرم

و من تنها میخندم نمیدانم به چه!

....

کمی بعد تر

باد اوراق کهنه خاطراتت را می پراکند

من رها میشوم

تو

... میخندی.

              

 شعر از:   م.ح.عباسپور

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:17 توسط نسرین| |


Design By : Night Skin