چشم در چشم
و من از یه هفته پیش از امروز میترسیدم. از اینکه باید آروم حرف بزنم. تا گازای اشک آور چشامون رو نسوزونه! باید خوب ببینم! نه! باید خوب نبینم! یاد باب اسفنجی می افتم که چقدر سخت بهش میگذشت وقتی مجبور بود نگه : "من یه گوگوری مگورم" امروز یه روز کاملا عادیه!
امروز یه روز کاملا عادیه!
فقط خبر میرسه از بالا رفتن غیر عادیه یه عدد کذایی!
ازاینکه باید فکر کنم تا از خاطرات دوران دانشجوییم چی بگم.
فقط امروز نوزده ساله شدم. نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت
11:48 توسط نسرین| |
| Design By : Night Skin |


