چشم در چشم
ندیدمت نسرین! داد میکشیدی: _روزنامه! ـ روزنامه! ندیدمت نسرین! وقتی شانزده سالگی ات بر زمین پاشید روسری ات را محکم گره زدی: _خبر مهم!: "باز دستانشان خونی است." و من آمدم ! حالا خبر های سوخته ات را به گیسوان دخترانم گره میزنم مرا میبینی نسرین! وقتی بغض میکنم که انگشت اشاره ام خونی است. مرا میبینی!
وقتی انگشتانت پیروز بود نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت
23:36 توسط نسرین| |
| Design By : Night Skin |


